29 مهر
حس اينو دارم كه از بالاي يه ساختمون 10، 15، ... 30 طبقه بپرم پايين. حس اينكه سرم رو بكوبونم به ديوار... به طور ريتميك و مداوم، تا ديوار خوني بشه؛
13 آبان
آن چنان درد،كه نائي براي فرياد زدن نمانده؛ آن چنان غم، كه مي خواهم شب مرا ببلعد، براي هميشه. آن چنان تهي، كه از خواب و بيداري مي گريزم.
واپسين انديشه ي من ، زير همان باران كذايي مرد. همان لحظه ي گم شده ي گنگي كه خاكستر را دود كردم و (به) هوا فرستادم؛ پاره كردم تمام سكون را. خواستار جوي روان بودم.
از آن روز، براي nامين بار، شب ها قبل از غَلت هاي شبانه، زير نور محو ستاره ها، نوشته هاي تابوت خويش را مرور مي كنم؛ صبح ها به جاي سلام دادن به درخت توت، زُل مي زنم به آينه ي فرضي...
خودم را، زندگي ام را، تمام بُعد هايم را بالا آورده ام انگار. تهوّع از ناخودآگاهي كه اين روزها نوسان مي كند... تهوّع از هر واكنش، هر كلمه... هر ثانيه.
مرهم هايم خنثي شده اند. كدام طناب دار، گناهانم را پاك خواهد كرد؟!
28 آبان
آفتاب زده و برف هاي ديروز و امروز صبح آب مي شوند؛ برف روي شيرواني ها و درخت ها. تمام كاج هايي كه در مسير انداخته بودند و بوي كاج و سرو و برف؛ ياد ِ تمام نوئل هايي كه نگذراندم. ياد تمام نوئل هايي كه گذشتند.
27 آذر
حالم خوب نيست؛ از صبح حس تهوع دارم. طعم اسيد معده و استفراغ از حلقم دور نمي شود. دلم پيچ مي خورد. موجي از هواي سرد و كشنده به صورت، قفسه ي سينه و شكمم تازيانه مي زند. موج سرما داخل شش ها، معده، روده ها مي شود.به زور و با تقلّا قدم ها را بر مي دارم؛ ديواره هاي رگ ها فرو مي ريزند. خزنده دوباره بيدار مي شود؛ از روده ها به رگ ها مي رسد. سرخ رگ ها، سياه رگ ها... موي رگ ها يخ زده اند.به زور خود را به خانه مي رسانم.
28 آذر
صحبت از ملال، ديگر ملال را تشديد نمي كند. زيرا كه ملال، هوايي ست كه آن را فرو مي دهم. و من ترس آن دارم، كه به جاي مردن، در اين هواي ِ مرده زندگي كنم.
30 آذر
"درد" واژه ايست كه آن ها با آن بيگانه اند. چيزي كه هر بار نه، بلكه هر دم؛ با هر نفس؛ پيكرم را مي بلعد و قِي مي كند. بر روحم زخم مي زند و آن را بر (به) صليب مي كشد.
7 دي
بسيار دير است؛ شايد هم بسيار زود. نخ هاي دست بند، پوسيده و فرسوده مي شوند. چندي بعد پاره خواهند شد يحتمل. او اعتقاد دارد كه ما هم اين گونه پوسيده و فرسوده مي شويم؛ و آن چه (كه) بين ما در جريان است. شايد نگويد؛ اما اين را از واژه ها و اعمالش مي فهمم. شايد durability من كم است.
به همان اندازه كه از آدم هاي گذشته خسته شدم، حوصله ي آدم هاي جديد را هم ندارم.
نمي توان گفت. واژه ها را به دوش مي كشم. هر لحظه، هر ساعت، هر روز. شايد بهتر باشد اين گونه. كه عقايد و باور هايش را آشفته نسازم. براي خودم مي مانند تيغ ها؛ مثل هميشه.
9 دي
سپيده كه سر بزند شايد گلي برويد... شايد نهالي جوانه بزند. به گذر زماني دلم را خوش مي كنم، كه گذر آن، همان قدر كه مرهم است، بي رحم و كشنده نيز مي تواند باشد.
تاكنون كسي را نديده ام كه افراد را با ظاهرشان نسنجد. آن گونه كه مي پوشند، آن گونه كه مي خورند، آن گونه كه آشيان خود را مي آرايند، آن گونه كه راه مي روند و حتي آن گونه كه حرف مي زنند... همه و همه زينتي ست كه افراد، از روي آن، قضاوت مي شوند. خسته ام كه به اينها فكر كنم. خسته از هر اجتماع. خسته از...